یک روز، فندق تصمیم گرفت به دیدنِ خانهی جدیدِ مادربزرگش برود که تازه به آنجا اسبابکشی کرده بود. مامان سنجاب به او گفت: «فندق جان، وقتی وارد خانهی جدید شدی، یادت نرود که با صدای بلند و مهربان سلام کنی. سلام کردن مثل یک کلید طلایی است که درِ قلبهای آدمها را باز میکند.»
فندق با خودش فکر کرد: «کلید طلایی؟ مگر سلام کردن هم کلید است؟»
او به راه افتاد و به خانهی جدید مادربزرگ رسید. درِ خانه نیمهباز بود. فندق ایستاد. دلش میخواست وارد شود اما دوباره خجالت کشید. با خودش فکر کرد: «اگر بروم داخل و ساکت بمانم، شاید بقیه فکر کنند من بیادب هستم.»
او یاد حرف مامان افتاد. نفس عمیقی کشید، سرش را بالا گرفت و با صدای شاد و رسا گفت: «سلام! کسی در خانه است؟»
هنوز صدایش تمام نشده بود که درِ اتاق باز شد. مادربزرگ با لبخند بزرگی بیرون آمد و گفت: «بهبه! فندق عزیزم! سلام پسر گلم! چقدر خوشحالم که آمدی.»
فندق با تعجب دید که چقدر مادربزرگ خوشحال شد. بعد، خالهاش از آشپزخانه بیرون آمد، عمویش با یک ظرف گردو از حیاط آمد و همگی با لبخند دور او جمع شدند. همه به او خوشآمد گفتند و از دیدنش کلی ذوق کردند.
فندق فهمید که با آن «سلامِ» ساده، چه فضای گرم و مهربانی درست شده است. او متوجه شد که وقتی سلام میکند، بقیه متوجه حضور او میشوند و با خوشحالی به استقبالش میآیند.
آن روز، فندق کلی بازی کرد و خندید. وقتی میخواست به خانه برگردد، پیش خودش فکر کرد: «مامان راست میگفت! سلام کردن واقعاً مثل یک کلید طلایی است که شادی و دوستی را به همه هدیه میدهد.»
و از آن روز به بعد، فندق کوچولو هر جا که میرفت، با لبخند و صدای بلند میگفت: «سلام!» و همه با لبخند جوابش را میدادند.
قصه ما به سر شد همش قند و عسل شد. اگر دوست داری داستانها و قصه های کودکانه بیشتری رو بخونی به صفحه داستانهای کودکانه سر بزن و داستانهای آموزنده و زیبای دیگه رو بخون.