ماه، مثل یک چراغ گرد و نقرهای، بالای خانهها ایستاده بود و نورش روی پشتبامها، درختها و کوچههای خاکی میریخت.
نیما آهی کشید و گفت:
«کاش میشد یک تکه از ماه را به زمین بیاورم... آنوقت شبهایمان همیشه روشن میماند.»
نیما پسربچهای بود که همیشه دلش میخواست چیزهایی را امتحان کند که هیچکس دیگری جرئت امتحان کردنشان را نداشت.
صبح روز بعد، یک بیلچه برداشت، کلاهش را روی سر گذاشت و راه افتاد.
به بالای بلندترین تپهی روستا رسید.
آنجا نشست و به ماه نگاه کرد.
بعد با خودش گفت:
«اگر یک تکه از ماه را بکارم، شاید ماه روی زمین سبز شود!»
پس همان شب، وقتی ماه پایینتر آمده بود، نیما با یک طناب بلند و سبد کوچکش نقشهای عجیب کشید.
آنقدر بالا رفت که نوک انگشتش به ماه رسید.
تق!
تکهای از ماه جدا شد.
اما نیما آنقدر هیجانزده بود که متوجه نشد چیزی که برداشته، تقریباً نصف ماه است!
تکهی ماه را توی سبد گذاشت و به زمین آورد.
صبح، آن را زیر خاک کاشت.
هر روز به آن آب میداد.
یک هفته گذشت.
یک شب، از دل خاک چیزی سبز بیرون آمد.
نیما چشمهایش را گرد کرد.
«وای! جواب داد!»
چمنهایی نقرهایرنگ از خاک بیرون آمده بودند.
هر شب بلندتر میشدند و نور ماه را در خودشان نگه میداشتند.
نیما خوشحال بود.
اما یک شب، اتفاق عجیبی افتاد.
مردم روستا از خانههایشان بیرون آمدند و دیدند آسمان تاریکتر از همیشه است.
ماه فقط نصفه شده بود.
پیرمرد نانوا گفت:
«چه بلایی سر ماه آمده؟»
مادربزرگ نیما به آسمان نگاه کرد و آرام گفت:
«شاید کسی چیزی از آن کم کرده باشد.»
همان شب، چراغ خانهها یکییکی روشن شدند.
پرندهها راه لانههایشان را گم کردند.
گلهای شببو بسته ماندند.
و حتی کرم شبتاب کوچکی که همیشه در باغ نیما میدرخشید، گفت:
«من دیگر نمیتوانم راه خانهام را پیدا کنم.»
نیما تازه فهمید چه کاری کرده است.
به تپه رفت.
به چمنهای نقرهای نگاه کرد.
چمنها زیبا بودند؛ خیلی زیبا.
اما آن طرف آسمان، ماه غمگین و نصفه ایستاده بود.
نیما نشست و گفت:
«من فقط میخواستم زمین را روشنتر کنم...»
ماه با صدایی آرام گفت:
«میدانم.»
نیما سرش را بالا آورد.
«تو حرف میزنی؟»
ماه خندید.
«ماهها وقتی آدمها با دلشان نگاه کنند، حرف میزنند.»
نیما پرسید:
«پس چرا ناراحتی؟»
ماه گفت:
«چون تو برای روشن کردن زمین، چیزی را از آسمان کم کردی. نور وقتی زیباست که جای خودش را داشته باشد.»
نیما به چمنها نگاه کرد.
دلش نمیآمد آنها را از بین ببرد.
ماه گفت:
«لازم نیست هر چیز زیبایی را برای خودت نگه داری.»
نیما آرام پرسید:
«اگر چمنها را برگردانم، دوباره ماه کامل میشود؟»
ماه گفت:
«اگر از چیزی که دوستش داری بگذری، شاید.»
نیما بیلچهاش را برداشت.
ساعتها کار کرد.
ریشهی چمنهای نقرهای را یکییکی از خاک بیرون آورد.
هر بار که یک بوته را جدا میکرد، تکهای از نور به آسمان برمیگشت.
تا صبح، تمام چمنها را جمع کرد.
آخرین تکه را که برداشت، ماه دوباره کامل شد.
نور نقرهای روی روستا ریخت.
مردم از خانهها بیرون آمدند.
کرم شبتاب راه خانهاش را پیدا کرد.
پرندهها آرام گرفتند.
و گلهای شببو دوباره باز شدند.
اما چیزی عجیبتر هم اتفاق افتاد.
جایی که چمنهای ماه کاشته شده بودند، چند دانهی کوچک باقی مانده بود.
نیما آنها را برنداشت.
فقط کنارشان نشست.
روز بعد، از خاک چمنهایی معمولی و سبز سبز شدند.
نه نور ماه داشتند و نه جادویی بودند.
اما وقتی نسیم میوزید، آنقدر زیبا تکان میخوردند که نیما لبخند میزد.
مادربزرگش کنارش نشست و گفت:
«خب، پس بالاخره فهمیدی؟»
نیما گفت:
«چی رو؟»
مادربزرگ گفت:
«اینکه همیشه لازم نیست چیزی را مال خودمان کنیم تا از زیباییاش لذت ببریم.»
نیما به ماه نگاه کرد.
ماه کامل و روشن بود.
بعد به چمنهای کوچک جلوی پایش نگاه کرد.
لبخند زد و گفت:
«آره... بعضی چیزها باید همانجایی باشند که هستند.»
از آن شب به بعد، هر وقت نیما دلش میخواست ستارهای را از آسمان پایین بیاورد، فقط روی چمنها دراز میکشید و نگاهش میکرد.
و ماه، هر شب، کمی بیشتر میدرخشید.
شاید چون میدانست دیگر کسی نمیخواهد چیزی از آن بدزدد.
و اگر شبی ماه را کامل دیدید، شاید گوشهای از آن نور، همان نوری باشد که نیما یک روز پس داد.
قصه ما به سر شد همش قند و عسل شد. اگر دوست داری داستانها و قصه های کودکانه بیشتری رو بخونی به صفحه داستانهای کودکانه سر بزن و داستانهای آموزنده و زیبای دیگه رو بخون.