امروز : شنبه 28 شهریور 1405
داستان ضرب المثل سالی که نکوست از بهارش پیداست
داستان, ۶ تا ۸ سال 0

یکی بود، یکی نبود، در روستایی زیبا و سرسبز، دختربچه‌ای به نام نورا با پدر و مادرش زندگی می‌کرد.

داستان ضرب المثل سالی که نکوست از بهارش پیداست

یک روز صبح که فصل بهار از راه رسیده بود، نورا از پنجره به بیرون نگاه کرد. شکوفه‌های صورتی روی درخت‌ها باز شده بودند، پرنده‌ها آواز می‌خواندند و پروانه‌های رنگارنگ روی گل‌ها می‌نشستند.

نورا با خوشحالی گفت:
«چه بهار قشنگی! کاش امسال همه روزهایمان همین‌قدر زیبا باشد.»

پدرش لبخند زد و گفت:
«دخترم، قدیمی‌ها می‌گویند: سالی که نکوست، از بهارش پیداست.»

نورا پرسید:
«یعنی چه؟»

پدر گفت:
«یعنی وقتی آغاز یک کار یا یک سال خوب و پر از نشانه‌های مثبت باشد، می‌توانیم امیدوار باشیم که ادامه‌اش هم خوب پیش برود.»

نورا خیلی خوشحال شد و تصمیم گرفت امسال کارهای خوبی انجام دهد.

فردای آن روز، او به حیاط رفت و دید باغچه پر از علف‌های هرز شده است. بیل کوچکی برداشت و شروع کرد به تمیز کردن باغچه.

مادرش پرسید:
«نورا جان، چرا این‌قدر زود مشغول کار شدی؟»

نورا جواب داد:
«می‌خواهم بهار امسال را با کارهای خوب شروع کنم.»

چند روز بعد، نورا چند دانه گل کاشت و هر روز به آن‌ها آب داد. به پرنده‌ها دانه می‌داد، به مادربزرگ در کارهای خانه کمک می‌کرد و هر وقت دوست کوچکش ناراحت بود، کنارش می‌نشست.

یک روز، معلم روستا خبر داد که قرار است بچه‌ها در مسابقه نقاشی بهاری شرکت کنند.

نورا با ذوق گفت:
«من هم شرکت می‌کنم!»

او چند روز تمرین کرد و در روز مسابقه، تصویری زیبا از یک باغ پر از گل، پرنده و پروانه کشید.

وقتی نتیجه اعلام شد، نورا نفر اول شد!

همه برایش دست زدند. نورا با خوشحالی به یاد حرف پدرش افتاد.

چند ماه گذشت. گل‌هایی که نورا کاشته بود، باغچه را پر از رنگ کرده بودند. او در مدرسه دوستان بیشتری پیدا کرده بود، در درس‌هایش پیشرفت کرده بود و حتی توانسته بود در مسابقه دیگری هم جایزه بگیرد.

یک شب، نورا کنار پدرش نشست و گفت:
«حالا فهمیدم چرا گفتی سالی که نکوست از بهارش پیداست! من سال را با کارهای خوب شروع کردم و بعد اتفاق‌های خوب بیشتری برایم افتاد.»

پدرش لبخند زد و گفت:
«آفرین دخترم. البته فقط خوب بودنِ شروع کافی نیست؛ باید در ادامه هم تلاش کنیم.»

نورا سرش را تکان داد و گفت:
«پس هر روز می‌توانم یک شروع خوب داشته باشم!»

و از آن روز به بعد، نورا هر صبح با لبخند از خواب بیدار می‌شد و تلاش می‌کرد روزش را با یک کار خوب آغاز کند.

 

قصه ما به سر شد همش قند و عسل شد. اگر دوست داری داستان‌ها و قصه های کودکانه بیشتری رو بخونی به صفحه داستان‌های کودکانه سر بزن و داستانهای آموزنده و زیبای دیگه رو بخون.

  نظرات

نظری وجود ندارد.

برای ثبت نظر خود وارد شوید.ورود به مامی باکس