امروز : شنبه 28 شهریور 1405
داستان کودکانه پسری که نصف ماه را چمن کاشت
داستان, ۶ تا ۸ سال 0

یکی بود، یکی نبود، در یک روستای کوچک و سرسبز، پسربچه‌ای به نام آرین با مادر و مادربزرگش زندگی می‌کرد.

داستان ضرب المثل آشِ کشکِ خاله؛ بخوری پاته، نخوری پاته!

یکی بود، یکی نبود، در یک روستای کوچک و سرسبز، پسربچه‌ای به نام آرین با مادر و مادربزرگش زندگی می‌کرد.

یک روز مادربزرگ گفت:
«امروز می‌خواهم آش کشک درست کنم. آرین جان، می‌شود بروی از خاله‌ات کمی کشک بگیری؟»

آرین با خوشحالی راه افتاد و به خانه خاله رسید.

خاله یک کاسه کشک به او داد و گفت:
«این را ببر برای مادربزرگت. راستی، امشب آش هم درست کرده‌ام. اگر دوست داشتی بیا و بخور.»

آرین تشکر کرد و به خانه برگشت.

عصر که شد، مادربزرگ آش خوشمزه‌ای پخت. عطر آش همه خانه را پر کرده بود. آرین یک قاشق خورد و گفت:
«وای! چه خوشمزه است!»

اما همان لحظه یادش افتاد که قرار بوده برای بازی با دوستش، سروش، به بیرون برود.

آرین گفت:
«مادربزرگ، من باید بروم بازی. آش نمی‌خورم.»

مادربزرگ خندید و گفت:
«باشه عزیزم، انتخاب با خودت است.»

آرین به کوچه رفت، اما هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که بوی آش به مشامش رسید.

با خودش گفت:
«چه بوی خوبی! کاش می‌ماندم و آش می‌خوردم.»

برگشت خانه و گفت:
«مادربزرگ، من می‌خورم!»

هنوز چند قاشق نخورده بود که صدای سروش از کوچه آمد:
«آرین! بیا بریم فوتبال!»

آرین دوباره گفت:
«نه، نمی‌خورم! می‌خواهم فوتبال بازی کنم.»

مادربزرگ لبخندی زد و گفت:
«بالاخره می‌خوری یا نمی‌خوری؟»

آرین که حسابی گیج شده بود، گفت:
«نمی‌دانم! هم آش را دوست دارم، هم فوتبال را!»

مادربزرگ خندید و گفت:
«این همان چیزی است که قدیمی‌ها درباره‌اش می‌گفتند: آشِ کشکِ خاله‌ات را بخوری، پاته؛ نخوری هم پاته! یعنی گاهی آدم در موقعیتی قرار می‌گیرد که چه قبول کند و چه نکند، نتیجه‌اش به هر حال با خودش است و باید مسئول انتخابش باشد.»

آرین کمی فکر کرد. بعد گفت:
«پس بهتر است اول انتخاب کنم و بعد غر نزنم!»

او یک کاسه کوچک آش خورد و بعد به سراغ سروش رفت.

سروش پرسید:
«پس چرا این‌قدر دیر کردی؟»

آرین خندید و گفت:
«داشتم یک درس مهم یاد می‌گرفتم! فهمیدم وقتی خودم انتخاب می‌کنم، باید مسئول انتخابم هم باشم.»

از آن روز به بعد، هر وقت آرین بین دو انتخاب مردد می‌شد، یاد آش کشک خاله می‌افتاد و با خودش می‌گفت:

«باید خوب فکر کنم، انتخاب کنم و بعد پای انتخابم بایستم!»

و این‌طور شد که آرین، هم آش خوشمزه مادربزرگ را خورد و هم با دوستانش حسابی فوتبال بازی کرد.

 

قصه ما به سر شد همش قند و عسل شد. اگر دوست داری داستان‌ها و قصه های کودکانه بیشتری رو بخونی به صفحه داستان‌های کودکانه سر بزن و داستانهای آموزنده و زیبای دیگه رو بخون.

  نظرات

نظری وجود ندارد.

برای ثبت نظر خود وارد شوید.ورود به مامی باکس