روزی روزگاری، پسربچهای به نام امیر در یک روستا زندگی میکرد. امیر یک عادت بد داشت؛ او خیلی دروغ میگفت.
یک روز مادرش یک کاسه ماست سفید روی میز گذاشت و گفت:
«امیر جان، این ماست سفیده.»
امیر گفت:
«نه مامان! این ماست سیاهه!»
مادرش خندید و گفت:
«امیر جان، خودت خوب میبینی که ماست سفیده! چرا میگی سیاهه؟»
امیر گفت:
«چون من میگم سیاهه!»
روز بعد، امیر پیش دوستش رفت و گفت:
«دیدی امروز بارون میاد؟»
دوستش به آسمان نگاه کرد و گفت:
«ولی هوا آفتابیه!»
امیر جواب داد:
«نه! من میگم بارون میاد!»
کمکم همه فهمیدند که امیر زیاد دروغ میگوید. دیگر وقتی حرفی میزد، کسی به راحتی حرفش را باور نمیکرد.
یک روز امیر فهمید که دروغ گفتن باعث شده دوستانش حرفهای او را باور نکنند. ناراحت شد و تصمیم گرفت از آن به بعد راستگو باشد.
از آن روز، هر وقت کسی آنقدر دروغ میگفت که حتی چیزهای واضح را هم انکار میکرد، مردم میگفتند:
«اگه بگه ماست سفیده، من میگم سیاهه!»
یعنی بعضی آدمها آنقدر دروغ میگویند که حتی اگر حقیقت کاملاً جلوی چشمشان باشد، باز هم حرف نادرست میزنند.
قصه ما به سر شد همش قند و عسل شد. اگر دوست داری داستانها و قصه های کودکانه بیشتری رو بخونی به صفحه داستانهای کودکانه سر بزن و داستانهای آموزنده و زیبای دیگه رو بخون.