روزی روزگاری، در یک باغ سرسبز، خرگوش کوچولویی به نام «هُپو» با مامانش زندگی میکرد.
هُپو خیلی بازیگوش بود. صبح تا شب میدوید، میپرید و با پروانهها بازی میکرد.
یک روز، هُپو با عجله از خانه بیرون دوید.
در راه، لاکپشت پیر باغ را دید.
لاکپشت پیر آرام آرام راه میرفت و با لبخند گفت:
«سلام هُپو جان! صبح بخیر.»
اما هُپو آنقدر عجله داشت که حتی جواب سلام را هم نداد و به دویدن ادامه داد.
کمی جلوتر، سنجاب کوچولو از او پرسید:
«چرا جواب سلام لاکپشت را ندادی؟»
هُپو گفت:
«وقت نداشتم! میخواستم زودتر بروم بازی کنم.»
سنجاب چیزی نگفت، فقط لبخند زد.
آن روز، هُپو خیلی بازی کرد، اما وقتی خواست از روی یک جوی آب بپرد، پایش لیز خورد.
کیسهی کوچکش داخل آب افتاد.
هُپو ناراحت شد.
همان موقع، لاکپشت پیر آرام آرام از راه رسید.
با یک چوب بلند، کیسه را از آب بیرون آورد و به هُپو داد.
هُپو با خوشحالی گفت:
«وای! خیلی ممنون.»
لاکپشت مهربان لبخند زد و گفت:
«خواهش میکنم، عزیزم.»
هُپو کمی خجالت کشید.
آرام گفت:
«صبح که سلام کردی، من جواب ندادم. ببخشید.»
لاکپشت دستی روی سر هُپو کشید و گفت:
«اشکالی ندارد. گاهی همهی ما اشتباه میکنیم. مهم این است که یاد بگیریم.»
هُپو با لبخند گفت:
«از امروز، هر وقت بزرگترها را ببینم، با احترام سلام میکنم، به حرفهای خوبشان گوش میدهم و از آنها تشکر میکنم.»
فردای آن روز، هُپو از خانه بیرون آمد.
اولین کسی که دید، لاکپشت پیر بود.
هُپو با صدای بلند گفت:
«سلام! صبح شما بخیر!»
لاکپشت هم با خوشحالی جواب داد:
«سلام بر خرگوش مهربان!»
از آن روز به بعد، همهی حیوانهای باغ میگفتند:
«هُپو نهتنها بازیگوش است، بلکه مؤدب و مهربان هم هست.»
و هُپو فهمید که احترام به بزرگترها، دلها را به هم نزدیکتر و دوستیها را زیباتر میکند.
قصه ما به سر شد همش قند و عسل شد. اگر دوست داری داستانها و قصه های کودکانه بیشتری رو بخونی به صفحه داستانهای کودکانه سر بزن و داستانهای آموزنده و زیبای دیگه رو بخون.