امروز : شنبه 28 شهریور 1405
داستان مانی و کلید مهربانی
داستان 0
داستان مانی و کلید مهربانی

مانی یه پسر کوچولوی باهوش و مهربون بود.
ولی بعضی وقت‌ها یادش می‌رفت حرف بزرگ‌ترها رو گوش کنه و با ادب باشه.

مامانش می‌گفت:
«مانی جان، وقتی چیزی می‌خوای، بگو لطفاً.»

باباش می‌گفت:
«وقتی کسی کمکت می‌کنه، بگو ممنونم.»

معلمش می‌گفت:
«وقتی کسی حرف می‌زنه، با دقت گوش بده.»

اما مانی بعضی وقت‌ها عجله می‌کرد، وسط حرف دیگران می‌پرید یا بدون گفتن «لطفاً» چیزی می‌خواست.

یک روز، پیرزن مهربونی به آرین یک جعبه‌ی کوچولو داد و گفت:
«این، کلید مهربانیه. هر وقت حرف گوش کنی و با ادب باشی، این کلید نورانی‌تر می‌شه.»

مانی با خوشحالی کلید رو گرفت.

فردای آن روز سعی کرد بهتر رفتار کنه.
وقتی چیزی می‌خواست گفت: «لطفاً.»
وقتی کمک گرفت گفت: «ممنونم.»
وقتی مامان و بابا حرف می‌زدن، آروم گوش داد.
وقتی دوستش صحبت می‌کرد، وسط حرفش نپرید.

کم‌کم اتفاق عجیبی افتاد…

کلید کوچولو هر روز روشن‌تر و درخشان‌تر می‌شد!

همه دیدن مانی چقدر خوش‌رفتار و دوست‌داشتنی شده.
دوست‌هاش بیشتر باهاش بازی می‌کردن، معلمش بهش افتخار می‌کرد و مامان و بابا هم خوشحال بودن.

مانی فهمید که حرف گوش کردن و با ادب بودن، آدم‌ها رو مهربون‌تر و دل‌ها رو شادتر می‌کنه.

از اون روز به بعد، مانی هر جا می‌رفت، کلید مهربانی رو توی دلش همراه خودش داشت.

قصه ما به سر شد همش قند و عسل شد. اگر دوست داری داستان‌ها و قصه های کودکانه بیشتری رو بخونی به صفحه داستان‌های کودکانه سر بزن و داستانهای آموزنده و زیبای دیگه رو بخون.

  نظرات

نظری وجود ندارد.

برای ثبت نظر خود وارد شوید.ورود به مامی باکس