در یک دهکدهی کوچک، خرگوشی به نام «پُرپر» زندگی میکرد. پُرپر همیشه بازیگوش بود و از صبح تا شب میدوید و ورجهوورجه میکرد.
یک روز که خیلی زیاد زیر باران بازی کرده بود، شب احساس کرد گلویش میسوزد و کمی تب دارد. مامانِ پُرپر پیشانی او را لمس کرد و با نگرانی گفت:
«عزیزم، انگار سرما خوردی. باید کمی استراحت کنی و دارویت را هم بهموقع بخوری.»
پُرپر خودش را در پتو پیچید و گفت:
«ولی مامان، من دارو خوردن را دوست ندارم… تلخه!»
مامان خرگوش لبخند زد و جواب داد:
«میدانم، اما دارو مثل یک قهرمان کوچک است که میآید داخل بدنت و با میکروبهای مریضی میجنگد تا تو زودتر بهتر شوی.»
پُرپر کمی فکر کرد و بعد پرسید:
«یعنی داروی من مثل یک شجاعِ واقعی میجنگه؟»
مامان گفت:
«بله! اما فقط وقتی که آن را دقیق و بهموقع بخوری. اگر یک وعده را فراموش کنی، قهرمان کوچولویت خسته میشود و نمیتواند خوب بجنگد.»
پُرپر با شنیدن این حرف، شجاعانه دارویش را خورد.
او هر روز بهموقع دارو میخورد، استراحت میکرد و سوپ گرم مامانش را میخورد. بعد از چند روز، تبش پایین آمد و گلویش هم دیگر درد نمیکرد.
وقتی دوباره توانست بیرون بدود و بازی کند، با ذوق گفت:
«من و داروهام با هم میکروبا رو شکست دادیم!»
از آن روز به بعد، هر وقت پُرپر کمی سرما میخورد، خودش یادآوری میکرد:
«دارو را باید سرِ وقت بخورم تا زود خوب بشوم!»
و همهی خرگوشهای دهکده از شجاعت و مسئولیتپذیری پُرپر الگو میگرفتند.
قصه ما به سر شد همش قند و عسل شد. اگر دوست داری داستانها و قصه های کودکانه بیشتری رو بخونی به صفحه داستانهای کودکانه سر بزن و داستانهای آموزنده و زیبای دیگه رو بخون.